من کل اعتبار این مطلب رو (به جز عکس شکار شده!) به آقای پورمحمدجان اختصاص می دم که این لینک رو به بنده معرفی فرمودند. Google Earth که خاطرتون هست نه؟ حالا با من باشید تا متوجه بشید منظورم چیه!
اینجا یک سایت داریم که پر شده از عکس هایی با کیفیت 1400-1500 مگا پیکسل!!! نه نگرفتی چی شد!!! 1400 الی 1500 MEGAPIXELS!!! داری به کیفیت دوربین خیلی خیلی گرون 12 مگاپیکسلیت فکر می کنی نه؟!
عکس زیر که البته توی این کیفیت خیلی هم گویا نیست رو بنده خودم کشف کردم! این دوستمون میون سخنرانی اوباما در حالت جالبی شکار شده که البته ممکنه خیلی توی این عکس معلوم نباشه، بنابراین اکیدا توصیه می کنم برید اونجایی که مشخص کردم خودتون ببینید و عمق جنبه طنز این عکس رو شخصا تجربه کنید!!!
راستی می خواستم لینک این سایت جالب رو براتون بگذارم اما متأسفانه وقتی یادم اومد که این پست دیگه ارسال شده بود!!! P:
( http://gigapan.org/viewGigapan.php?id=17217 )
آقا امروز در جلسه ای که با آقای علیمردانی و دوستان داشتیم یک مثال جالبی مطرح شد به این شرح:
طی یک تحقیقی چند دانشمند 20 تا میمون رو داخلی یک اتاق با سقفی بلند قرار میدن که چیزی شبیه نردبام توش قرار داره و به بالاش چندین موز وصل شده! میمون ها در آغاز کار، تلاش می کنن که برن بالا و دستشون به این موزها برسه و دلی از عذا دربیارن! اما به محض اینکه یکیشون دستش به نزدیکی موزا می رسه، آب با فشار میزنه و این بیچاره ها رو میریزه پایین! این کار واسه چندین و چند بار تکرار میشه و این بیچاره ها هی میریزن رو هم! تا اینکه به این نتیجه می رسن که این کار کلا محال ممکنه! حالا دانشمندها میان و یکی از اینها رو عوض می کنن و یک میمون تازه میارن که این تجربه رو نداشته، این به محض اینکه میاد تلاش کنه بره موز رو بگیره همه می گیرنش و مانعش می شدن! این کار تکرار میشه و تکرار میشه و کم کم دانشمندا دونه دونه میمونا رو عوض میکنن تا اینکه هر 20 تا میمون کلا عوض میشن، اما با اینکه حالا هیچکدوم این تجربه رو نداشتن دیگه کسی سراغ موزها نمیره!!!
از این ماجرا چند نکته علمی و اخلاقی برداشت کردم، اول اینکه با این فرآیند شرطی شدن و انتقال تجربه، حیوانات به صورت غریضی و به مرور زمان یک سری فعالیت هایی رو یاد می گیرن که خوب در نوع خودش جالبه. دومی که یک نتیجه اخلاقیه هم به عهده خواننده!
مثال من و وبلاگ ننویسی، زمان درازی بود که مثل کوزه گر و کوزه شکسته شده بود و از آنجا که دیرزمانی بود که در وادی حیرت اسیر شده بودم و بیش از بیان، به شنیدن تمایل داشتم، خود را با حرف هایی مانند اینکه وبلاگ امروزه روز دیگر چیز خزی به حساب می آید سرگرم می داشتم. گرچه اخیرا هم مدتی بود که در انتظار زمانی ویژه بودم که به مناسبتی و میمنتی این عمل خز را بالاخره مرتکب شوم و نمی دانم چرا مناسبتی باب طبع من پیدا نمی شد!
تا آنکه ندایی از آسمان برآمد که «بنویس!» این شد که نوشتم!
باشد که در آینده، این لحظه خود مبدأ تاریخ جدیدی در عرصه فناوری اطلاعات باشد.
سال نو مبارک! این هم یک عیدی ناقابل به شما! یک بچه کوچولوی فوق العاده ناقلا و بپیچون!!! کلی هم بانمکه!